أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
143
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
و احساس بدلائل امتلاى شود در جميع بدن پس بدانكه در آن موضع سده واقع شده باشد و اما سده وقتى كه مجارى اخلاط بود زود از ان ثقل پديد آيد بسبب اجتماع اخلاط بسيار و همچنانكه سده در مجارى كبد واقع شود و در مثل ماساريقا كه چون راه آن بسته شود و از كيلوس بسيارى مجتمع شوند از ان احساس بثقل آن توان كرد و سبب احتباس معلوم بود پس آن هنگام ثقل از آنجا محسوس شود مثل ثقلى كه از ورم محسوس شود و اما از ورم جدا مىشود علامت بشدت ثقل و عدم حمى و چون سده در غير اين مجارى بود احساس بثقل زياده نشود و احساس شود باحتباس خون كه منبعث نمىشود به ظاهر بدن - فصل نهم در علامات رياح دلالت مىكند بر رياح احساس بر اوجاع اعضاى حساسه مر اوجاع بسبب تفرق اتصال كه از رياح پديد مىشود و اعانت مىكند او را اعضا و استدلال بان از صوت بود و وجع ممد هم دليل بود بر حدوث رياح خاصه كه با خفت بود و اگر با وجود اين دلائل انتقال در وجع بود دليل تمام باشد بر نفخ و اين وقتى بود كه تفرق اتصال در اعضاى حساسه بود و اما مثل استخوان و لحم غددى متبين نمىشود و در ان اين دلائل با وجع و گاه بود كه با رياح عظام متكسر گردد و گاه مترضض شود و با آن وجع نبود مگر همان بخش و كسر در پهلوى آن و اما استدلال بحركات اعضا بر رياح مثل استدلال بود از اختلاجات بر رياحات كه متكون مىشود و حركت مىكند بر اقلال و تحليل و اما استدلال بر رياح از صوت يا از نفس صوت بود مثل قراقر و امثال آن و همچنانكه محسوس مىشود در طحال وقتى كه وجع او از ريح بود و آن را غمز كنند يا آنكه صوت از انجا بقرع آن مميز گردد همچنانكه در استسقاى زقى و طبلى كه ميان دو استسقا بقرع تميز مىشود كه چون دست بر ان زنند و صدا برارد دانند كه از ريح باشد كه آواز طبل دارد و الا اگر در ان صوت خرخره آب بود دانند كه مرض زقى بود و اما استدلال از طريق لمس و آن مثل حركت كه بلمس تميز كنند ميان سلعه و ميان نفخه بانكه در نفخه تمددى باشد و صلايتى و در سلعه لينت بود و حركت و جاى آن در غلاف بود و نفخه را حركت نباشد و با آن رطوبتى كه سيلان كند نمىباشد و در آن ترجرج نباشد و اضطراب نبود با آنكه خلطى باشد لزج كه حس لمسى تميز مىكند اين و آن و اما فرق ميان نفخه و ريح در جوهر آن نبود بلكه در هيئت ركود و انزعاج بود - فصل دهم در علامات داله بر ورم اما اورام ظاهره دلالت مىكند بر ان حس و مشاهده و اما اورام باطنه پس آنچه گرم بود از ان دلالت بر ان تپ مىكند تپى لازم و لعل اگر در ان عضو حسى نباشد از جهت ثقل با وجع ماخس گاهى بود كه عضو را حسى باشد و از جمله چيزهاى كه دلالت بر آن يا معين آن بود در دلالت آفتى باشد كه داخل بود در افعال آن عضو و از جمله چيزها كه دلالت مىكند بر ورم احساس بر انتفاخ در ناحيه آن عضو بود كه ورم آنجا باشد اگر حس را در ان راهى بود و اما ورم بارد و آن را وجعى زياده نبود و بر علامات كليه آن اطلاع يافتن مشكل بود و اگرچه سهل بود وقتى كه سخن عمل در ان كنند و علاج آن كنند پس اولى باشد كه كلام بجانب اقاويل جزئيه كه معالجات جزئيه بود در هر عضو هر عضو رجوع نمايند و آنچه درين مقام توان گفتن آن بود كه اگر در ورمى كه احساس آن بثقل شود و احساس بوجع نشود و با آن دلائل غلبه بلغم نبود بايد كه احساس كنند بر آنكه ورم بلغمى بود و اگر به آن علامت غلبه سودا بود آن ورم سوداوى باشد و خاصه كه وقتى كه لمس كنند و آن را صلب يابند و صلابت در ان از افضل دلائل بود بر ورم سوداوى و هرگاه كه اورام حاره بود در اعصاب آن وقت وجع شديد باشد و تپ قوى بود و زود درو تمدد واقع شود و در اختلاط عقل افتد پس حدس لكن در حركات قبض و بسط كه آفتى و جميع اورام احشا بحدث رقت آن بدانكه لاغرى مراق بر ان دليل بود و ديگر بدانكه هرگاه كه جمع شود با امراض احشا يعنى ورم احشا ريم كند و ميل كند كه خراج شود در آن وقت وجع اشتداد كند و تپ و خشونت لسان خشونتى بسيار بسيار و بيدارى هم اشتداد كند و اعراض عظيم شود و ثقل زياده گردد و گاه باشد كه صلابت و امتلا دلالت كند و گاه باشد كه در بدن نحافت پديد آيد به زودى و غور عينين شود ناگاه و چون نفخ و جمع شود حمى ساكن گردد با وجع و ضربان و بدل از وجع چيزى پديد آيد مثل حكه و اگرچه حمره باشد با صلابت و گاه باشد كه حمى ساكن گردد و مغمز نرم شود و اعراض مولمه ساكن گردد بتمامه و ثقل بغايت رسد و چون ورم